الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )

92

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي )

آن جاريه گويد چه شتابى دارى بايد در انتظار يك خريدارى باشى كه دل من بامانت او اطمينان يابد در اين وقت تو برو نزد عمر بن يزيد نخاس و به او بگو من نامه سر بسته اى از يكى از اشراف دارم كه به زبان رومى و خط رومى كرم وفا و بزرگوارى و سخاوت خود را نوشته اين نامه را به او بده تا در اخلاق نويسنده آن انديشه كند ، اگر او را پسنديد و راضى شد من وكيلم و او را ميخرم ، بشر بن سليمان گويد همه دستورات مولاى خود را انجام دادم در باره خريد آن كنيز و چون نامه بدست او رسيد و خواند به سختى گريست و بعمر بن يزيد گفت مرا به صاحب اين نامه به فروش و سوگندهاى شديد خورد كه اگر او را به صاحب نامه نفروشد خود را ميكشد و در بهاى او گفتگو كردم تا به همان مقدار از اشرفى رسيد كه مولاى من با من در دستمال از وى همراه كرده بود آنها را از من دريافت كرد و منهم كنيز را كه روى شاد و خندانى داشت از او گرفتم و او را بحجره اى كه در بغداد منزلم بود بردم بمحض آن كه در آن حجره وارد شد نامه مولايم را از جيب خود در آورد و بوسيد و بگونه‌ها و چشمان خود كشيد و به بدن خود ماليد و من از روى تعجب به او گفتم تو نامه كسى را ميبوسى كه او را نميشناسى ؟ گفت اى درمانده و سست معرفة بمقام پيغمبرزادگان به من گوش كن و دل بسوى من دار من مليكه دختر يوشعا بن قيصر روم و مادرم از نژاد حواريين مسيح شمعون است من براى تو داستان بسيار عجيبى نقل كنم ، جدم قيصر روم ميخواست مرا در سن سيزده سالگى ببرادرزاده اش تزويج كند ، در كاخش انجمنى بدين صورت تشكيل داد